حكيم ابوالقاسم فردوسى

285

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

تو پدرود باش و مرا ياد دار * روان را ز درد من آزاد دار چو شويى ز بهر پرستش رخان * به من بر جهان آفرين را بخوان مگر باشدم دادگر رهنماى * بنزديك آن نامور كدخداى بفرمان بياراست و آمد برون * پدر دل پر از درد و رخ پر ز خون پدر پير سر بود و برنا دلير * دهن جنگ را باز كرده چو شير ندانست كو باز بيند پسر * ز رفتن دلش بود زير و زبر [ پنهان كردن گيو و آشكار نساختن نياكان خود ] بسا رنجها كز جهان ديده‌اند * ز بهر بزرگى پسنديده‌اند سرانجام بستر جز از خاك نيست * ازو بهره زهرست و ترياك نيست چو دانى كه ايدر نمانى دراز * بتارك چرا بر نهى تاج آز همان آز را زير خاك آورى * سرش را سر اندر مغاك آورى ترا زين جهان شادمانى بس است * كجا رنج تو بهر ديگر كس است تو رنجى و آسان دگر كس خورد * سوى گور و تابوت تو ننگرد برو نيز شادى سر آيد همى * سرش زير گرد اندر آيد همى ز روز گذر كردن انديشه كن * پرستيدن دادگر پيشه كن بترس از خدا و ميازار كس * ره رستگارى همين است و بس كنون اى خردمند بيدار دل * مشو در گمان پاى دركش ز گل ترا كردگارست پروردگار * توى بنده و كردهء كردگار چو گردن بانديشه زير آورى * ز هستى مكن پرسش و داورى نشايد خور و خواب با آن نشست * كه خستو نباشد بيزدان كه هست دلش كور باشد سرش بىخرد * خردمندش از مردُمان نشمرد ز هستى نشانست بر آب و خاك * ز دانش منش را مكن در مغاك توانا و دانا و دارنده اوست * خرد را و جان را نگارنده اوست [ جهان آفريد و مكان و زمان * پى پشّهء خرد و پيل گران ] چو سالار تركان بدل گفت من * به بيشى بر آرم سر از انجمن چنان شاهزاده جوان را بكشت * ندانست جز گنج و شمشير پشت هم از پشت او روشن كردگار * درختى برآورد يازان ببار كه با او بگفت آنك جز تو كس است * كه اندر جهان كردگار او بس است خداوند خورشيد و كيوان و ماه * كزويست پيروزى و دستگاه [ خداوند هستى و هم راستى * نخواهد ز تو كژّى و كاستى ] جز از راى و فرمان او راه نيست * خور و ماه ازين دانش آگاه نيست پسر را بفرمود گودرز پير * بتوران شدن كار را ناگزير بفرمان او گيو بسته ميان * بيامد بكردار شير ژيان همى تاخت تا مرز توران رسيد * هر آن كس كه در راه تنها بديد زبان را بتركى بياراستى * ز كىخسرو از وى نشان خواستى چو گفتى ندارم ز شاه آگهى * تنش را ز جان زود كردى تهى بخم ّ كمندش بياويختى * سبك از برش خاك بربيختى